Modireat 91
به وبلاگ بچه هاي مديريت خوش آمدید

m.kh

شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: 17:55 :: نويسنده : modireat91

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو
به رستم چنین گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

 

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

 
جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

 

تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان

ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان

تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین

ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال
۳ رو دیدی؟ کور که نیستی

 

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

 

چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نیستم
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین

 

بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

 

جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم رسید
(سوسانو) هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او این سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او بر هواست!

 
و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

 

و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
بگفت ای جومونگا که حرف دل است
که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این است حالمان
که دادار باید رسد بر دل این و آن!

 

و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:

 
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان!

................................................

شاعرپرآوازه مهندس م.م

 

 

شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: 16:38 :: نويسنده : modireat91

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 م.س

جمعه 27 اردیبهشت 1392 :: 17:46 :: نويسنده : modireat91

 

 

جمعه 27 اردیبهشت 1392 :: 17:35 :: نويسنده : modireat91

پايتخت

مهندسه؟؟؟؟؟

پنج‌شنبه 26 اردیبهشت 1392 :: 10:52 :: نويسنده : نسحم

يارو بدنسازه...!

...

مهندس

 

     عضویت در گروپ

              نظر يادتون نره !

پنج‌شنبه 26 اردیبهشت 1392 :: 10:22 :: نويسنده : نسحم

 

 

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود !؟

 

سعدي او که سر زده ، دوش به خوابم آمده

گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !

 

خر به افراط زدم  ، گیج شدم قاط زدم

قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود!

 

استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان

دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود!

 

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه

به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود!

 

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست

خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود!

 

هر چه بگی برای او ، خشم و غضب سزای او

چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

 

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو

این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود

 

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم

خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود...!

..................................

 


اومدم یه آدم خیلی خوشتیپ رو بغل کنم
خوردم به آینه!

از: مهندس

چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 :: 17:33 :: نويسنده : نسحم

مهندس

دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 :: 09:14 :: نويسنده : نسحم

مهندس

دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 :: 09:14 :: نويسنده : نسحم

 

«باد آمد و بوي عنبر آورد »

بقال چاقاله نوبر آورد !

 

پيچيد به باغ بوي يونجه !

از شوق الاغ پَردر آورد!

 

مي خواست پسر، «حسن مكانيك »

بيچاره زنش كه دختر آورد !

 

شك نيست كه اين گراني امروز

از مردم ما پدر در آرود!

 

اين مهريه هاعجب بلايي

روي سر تاس شوهر آورد !

 

 

شد پير،زن ِ«حسنعلي خان »

يك خانم خوب ديگر آورد !

 

چون ديد خران خوشند ،بلبل!

پس روي به سوي عرعر آورد!

 


زدمشت به زير گوش «سعدي» !

از كوچه دوتا دلاور آورد ،

 

«سعدي» كتك مفصلي خورد

فرياد به آسمان بر آورد !!

.............................

يارومهندسه

 

جمعه 20 اردیبهشت 1392 :: 17:47 :: نويسنده : نسحم
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران