Modireat 91
به وبلاگ بچه هاي مديريت خوش آمدید

موش بدنساز

...............................................

مهندس

پنج‌شنبه 16 خرداد 1392 :: 09:46 :: نويسنده : modireat91

 

خدا


تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمیشود


تنها کسی است که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد


با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت


تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر بر میدارد


تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند


وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید


وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود


و تنها سلطانی است که با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه کردن

مهندس

.........................................................................

 

دوشنبه 13 خرداد 1392 :: 11:05 :: نويسنده : نسحم

شاعرقرن 21مهندس

........................................................................

شنبه 11 خرداد 1392 :: 10:37 :: نويسنده : نسحم

 از: م.س

چهارشنبه 08 خرداد 1392 :: 19:09 :: نويسنده : modireat91

بعد از خروج معلم از كلاس ( توجه كنيد كه مدرسه دخترونه ست )

 از: ...

چهارشنبه 08 خرداد 1392 :: 19:08 :: نويسنده : modireat91

   اگه هانیه توسلی وحامد کمیلی باهم ازدواج کنن بچشوش چی می شه ؟؟

 

                                

اگه نميداني برو ادامه مطلب

............................

مهندس



ادامه مطلب ...
سه‌شنبه 07 خرداد 1392 :: 09:58 :: نويسنده : نسحم

 

شیخ و مریدان در کوهستان !!!



آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی.
و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام.
و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی.
مریدی گفت:” یا شیخ ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟” شیخ گفت:” نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است.”
راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند.
شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت:
” قاعدتن نباید این طور می شد!”
سپس رو به پخمه کردی و گفت:
“تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟”
پخمه گفت:”
آخر الان سر ظهر است!!!گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد

............................

 

داستان نويس معاصرمهندس .م.

دوشنبه 06 خرداد 1392 :: 09:26 :: نويسنده : modireat91

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کنی...
کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست،
اشک های تو را پاک می کند و دست هایت را صمیمانه می فشارد.
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت.
و اگر باورداشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند ، باور کن با او هرگز تنها نیستی.
فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنی
به حضرت دوست ...

مهندس م.م

دوشنبه 06 خرداد 1392 :: 09:24 :: نويسنده : modireat91

توي يكي از پاساژاي شيك مشهد داشتم چرخ ميزدم چشمم خورد به اين مانكن با يه كت شلوار خيلي شيك.

ديدم قيمتش عاليه ماركشم كه اصله.گفتم بزارم اينجا هر كي خواست بره بخره.

 

5mah92nnsfg8ikf1350b.jpg

 

...م.ح...

یکشنبه 05 خرداد 1392 :: 19:31 :: نويسنده : modireat91

QokB3M0Tho.jpg

 عكس لو رفته از گوشي مهندس. به نظر شما چه كارهش ميشه؟

1-مادربزرگش

2-مادرش

3-خانومش

4-دوست دخترش

به نفر اول همين موتوري كه در عكس ميبينيد اهدا مي شود.

یکشنبه 05 خرداد 1392 :: 10:35 :: نويسنده : نسحم
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران