Modireat 91
به وبلاگ بچه هاي مديريت خوش آمدید

 روزي شاگرد يه راهب پير هندو از او خواست که بهش يه درس بياد موندي بده . راهب از شاگردش خواست کيسه نمک رو بياره پيشش ، بعد يه مشت از اون نمک رو داخل ليوان نيمه پري ريخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست يه جرعه کوچک از آب داخل ليوان رو بخوره  ، اونم بزحمت .

 
استاد پرسيد : " مزه اش چطور بود ؟ "
 
شاگرد پاسخ داد : " بد جوري شور و تنده ، اصلا نميشه خوردش "   
 
پيرهندو از شاگردش خواست يه مشت نمک برداره و اونو همراهي کنه  .  رفتند تا رسيدن کنار درياچه . استاد از او خواست تا  نمکها  رو داخل درياچه بريزه ، بعد يه ليوان آب از درياچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .  شاگرد براحتي تمام آب داخل ليوان رو سر کشيد .
 
استاد اينبارهم از او مزه  آب داخل ليوان رو پرسيد. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولي بود . "
پيرهندو گفت : " رنجها و سختيهائي که انسان در طول زندگي با آنها روبرو ميشه همچون يه مشت نمکه  و اما اين روح و قدرت پذيرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسيعتر بشه ،  ميتونه بار اون همه رنج و اندوه  رو براحتي تحمل کنه ، بنابراين سعي کن يه دريا باشي تا يه ليوان آب . "
 
 
 
ارسال شده توسط m.kh

سه‌شنبه 05 دی 1391 :: 18:43 :: نويسنده : modireat91

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید